دزدی
-
تاریخ: 1401/3/29 ساعت: 18:31
دیوارهایِ باغ از سمت ما بلند بود. از سمت شما کوتاه. شکوفه های هلوی باغ بابات را میدیدم و تو نمیدانستی ما چی داریم توی باغ . من مینشستم وسط شکوفه ها. مامان میامد دست میکشید به سرم .میگفت سختش کردی مادر هم برای خودت هم برای ما. میگفت تو که از دیوار راست میرفتی بالا. تو چی شد که گیر کردی مادر ؟ ...
صبوري كنم كه پاييز بگذرد يا شامپوي جديد بخرم؟
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:05
بيا و نشان بده هنوز قدرت پاييز, از توست یک روزهایی هست که نمیتوانی بیدار بشوی و کتری را پر کنی. هیچ چیزی جز پتوی پر شده از بوی عرق ارامت نمیکند. عاشق شوره های روی بالشت هستی و چشمهات را میبندی تا خان
فراموش نکردم که اینه وضع
-
تاریخ: 1397/11/6 ساعت: 15:58
دلم ميخواهد بيايم سرِ مزارت. اگر كه بلدش بودم. چقدر تلخيم ما. خانه عوض كرديم با علي. همه چيز را ريختم دور. اين همه سال مثل احمق ها هي جمع كردم،طرح زدم نقاشي كردم نوشتم... كه چي؟؟همه را ريختم د
بابا؟ درخت شدی؟
-
تاریخ: 1397/3/10 ساعت: 2:02
چه زود میگذرد این روزگار برای من برف دوست داشت. اصلا برف براش عین باباش بود. مامانش. برف که &#
عزیزم چلاق بودن دلیل هیچ رفتنی نیست
-
تاریخ: 1396/4/28 ساعت: 9:20
فریاد کشیدن یه موهبته. آدمی که استعداد داد زدن تو دردها رو داره٬ خودش رو بیمه کرده٬ پوشانده. چه خوشبختی بزرگیه که آدمیزاد دخیل ببنده٬ درددل کنه٬ سینه اش رو چاک بده٬ پاره کنه. چه خوشبختی بزرگییه که آدمیزاد بتونه حمل نکنه٬ واگذار کنه. نمیدونم کجا خوندم این قسمت بالا رو . انقدر خوبه که محاله من
موهاتو کوتاه کردی؟
-
تاریخ: 1395/12/2 ساعت: 18:33
شبونه رسیده بود ترمینال. علی تو رخت خوابش نشسته بود هی در فندکشو باز میکرد هی می بست. اولش حال نداشتم چشمامو باز کنم. دیدم خیلی شد این باز کردن و بستنه. پاشدم نشستم زل زدم بهش. گفتم: مرده شور ریختتو ببره بخواب خُب! دوباره در فندکشو باز کرد دوباره بست. گفت علی! من شیش باید برم کشتارگاه. بعد اگه خواب ...
شعر
-
تاریخ: 1395/12/2 ساعت: 18:33
اخرشم میشه شعری پر از قهوه پر از سیگار پر از بارون و این لغات ِ دم دستی.بعضی روزها هست که تقریبا همه چیز به روال طبیعی پیش میرودو من ابدا دوست ندارم که از تو ی تخم سگ بنویسم. دوست ندارم که متنی بنویسم که توش لغات "رفتن"، "قهوه" ، "سیگار" و در پاره ای موارد " باران" باشد. من اصلا دوست دارم متنی بنویس...
شب را همین جا صبح کن. با من.
-
تاریخ: 1395/12/2 ساعت: 18:33
چند وقت پیش همین اواخر پاییز بود که امد و گفت دلمه درست کرده ام با هم بخوریم؟ نشست روی زمین کنار شومینه. پاهاش را جمع کرد توی سینه اش وگفت چایی داری؟ من خوشحال از حضورش، در حال ریختن چایی، داشتم برایش تعریف میکردم که سرِ گاوی را بریده ام که یک چشمش کور بوده و دلم سوخته به حال گاو چون من سمتِ چپِ گاو...
بهار هم بگذرد زود تر ای کاش
-
تاریخ: 1395/12/2 ساعت: 18:33
عمه چایی ریخته بودآورده بود گذاشته بود لب ایوان. پا برهنه روی فرش لاکی اسلیمی لچک دار تبریزش ایستاده بودن و پارو میکشیدم. داشت من را نگاه میکرد و میتوانستم حدس بزنم حواسش کجاها گیر کرده. لابد داشت آن روزی را مرور میکرد که با من و ایوب رفتیم از حجره ی اقام براش اینها را انتخاب کنیم. حال سه تامان خوش ...
علی بیا مواظب باشیم
-
تاریخ: 1395/12/2 ساعت: 18:33
دادم دیوارهای خانه را رنگ بزنند. یک طرف سبز سیر یک طرف یک جور لیمویی. قشنگ شده بود به نظرم. علی رفته بود جنوب. رفته بود جنوب چه کار کند را من نفهمیدم ولی هرچه عرقگیر توی خانه داشتم برده بود. و من فهمیدم که احتمالن رفته جنوب. اخرین باری که تمام عرقگیرهام با هم گم شد و بعد از چند روز سرو کله ی علی پید...
تو همانی که دلم لک زده لبخندش را
-
تاریخ: 1395/12/2 ساعت: 18:33
توی کشتارگاه که کار کنی، به نظرت هر چیزی جز گاو و چاقو و خون و البته که سید، ظریف میرسد و زیبا. از پر زدن یا کریم های کنج دیوار بگیر تا شنیدن ساز اعلا. اعلا شبها کارش شروع میشود تازه. یک هفته هم نیست که آمده به کشتارگاه. و یک ماه بیشتر نیست که از افغانستان آمده. طبق معمول من مسئول آموزش شدم. ولی اعل...
یک دستمال، برای گریه کردن به من بدهید. اگر دارید...
-
تاریخ: 1395/12/2 ساعت: 18:33
سید اسب خریده. یکی. قهوه ای و براق. نژادش را بلد نیستم و هر بار که نزدیکش میشوم، معذب هیبت و چشمهای وحشیش میشوم. پره های جوان بینی اش میتواند ساعت ها مجذوب نگهم دارد. چقدر قشنگ راه میرود و چه قدر قشنگ تر، گوشهاش را حرکت میدهد. و من سالها ی سال از اسب ها دوری کردم. پدرم. با رفیقش .... رفیق یهودی اش، ...
امیر علی پسری که دوست داشتم پسرم بود.
-
تاریخ: 1395/12/2 ساعت: 18:33
بهرام که عروسی کرد و رفت کاشان، فکر کردم خوشبخت شده. فکر کردم زندگی اش افتاده روی روال. فکر کردم خانه دارد. زن دارد. کار خوب. زن قشنگ. چی لازم دارد یک مرد مگر. پنج سال پیش که بچه اش هفت ماهه دنیا آمد، فهمیدم زندگیش آنقدرها هم که فکر کرده بودم راحت نیست. یک ماه پیش با ترلان امدند تهران خانه ی من. با ...
دوست دارم ساعت ها بیایی و بنشینی
-
تاریخ: 1395/12/2 ساعت: 18:33
کار جدیدم شده اینکه توی کشتارگاه میچرخم و برای مردم نامه های سفارشی می نویسم. شبیه فیلم her. با این تفاوت که شخصیت های متفاوتی داریم. و البته که همه چیز توی فیلم خیلی بی نقص تر از دنیای واقعیست. چند روز پیش هم قرار شد بنویسم. برای یکی از دوستهای علی. اوایل مجانی می نوشتم. بعد دیدم انگار دارم به خودم...
موتور پلاستیکیه لعنتیت
-
تاریخ: 1395/12/2 ساعت: 18:33
علی پیشنهاد داد برویم یک کافه ای حوالی خانه. گفت پاییز یعنی کافه رفتن. من آدم کافه رفتن نبودم هرگز. برای من زیادی ادا داشت. بروم کافه و پشت میزش ولو باشم و اسپرسو مزه مزه کنم زیر لب و چشم بگردانم به اطرافم و سیگار دود کنم را، خیلی نمیپسندیدم. همین جا توی گاوداری لای پهن ها و ماغ کشیدن گاوها، دستم را...